على بن محمد ناصر خان ظهير الدوله
59
سفرنامه ظهير الدوله ( همراه مظفر الدين شاه به فرنگستان ) ( فارسى )
خيلى جاى خوشمنظر باصفائى است . اطرافش جنگل و تمام زمينش چمن و راه از طرف چپش ممتد است . در بيرون مهمانخانه روى علفها نشستيم . چاى مفصلى خورديم . يك ساعت از شب گذشته سوار شديم . مهتاب هم بود . به اندازهاى تماشاى ماه از فاصلهء درختهاى بلند درهم جنگلى روح را خوش و مسرور مىكرد كه گاهى نفس در سينه حبس مىشد و گاهى يك شعف زياد بر شخص مستولى بود و شايد آن حالت مبدل به گريه مىشد . كالسكهچى هم خيلى تند مىرفت . هواى خالص پاك شسته تقريبا محسوس بود كه چطور به تن فرو مىرود و به جگر مىرسد . به كنت گفتم ببينيد چقدر اين حالات و حركات به بعضى حكايات و رمنها شبيه است . كنت هنوز جواب نداده بود كه چند نفر سرباز فوج قزوين كه از رشت به قزوين مىرفتند و دو الاغ همراه داشتند به ما برخوردند . كالسكهچى محض آنكه الاغ زير درشكه نماند ، شلاقى به الاغ زد . به محض زدن ، سرباز صاحب الاغ چماق خيلى سختى به كالسكهچى زد . صداى اين سرباز اولى كه بلند شد تقريبا ده نفر سرباز جلو رفته و عقب مانده آمدند و بيچاره كالسكهچى را به باد كتك و چماق گرفتند و به زبان تركى بدون آنكه جهت را سؤال كنند يا بدانند تفصيل از چه قرارى است ، فحش مىگفتند . ما هم چون درشكهمان از درشكهء رفقا خيلى دور شده بود و نمىتوانستند به داد ما برسند ، نهايت معقوليت را كرديم . به اندازهاى كه كنت يكى دو چوب به بازويش خورد و صدايش درنيامد . آخر الامر صاحب منصبشان رسيد و ممانعت كرد . من خواستم تغير يا سياستى كرده باشم ، كالسكهچى درخواست كرد كه چون غالب اوقات تنها از اين راه عبور مىكند و شايد كه همين سربازها او را گير آورده تلافى كامل بكنند ، به آنها چيزى نگوئيم . ما هم از خدا خواسته هيچ نگفتيم . رسيديم به بازار ( شاهآقاچى ) كه سه فرسنگى شهر رشت است و ملكيتش متعلق به حاجى آقا رضا است كه يكى از علماء گيلان است . از آنجا گذشته به بازار ( سنگر ) رسيديم كه دو فرسنگى شهر رشت و ملك مرحوم على اكبر خان بيگلربيگى است . رسم رشت اين است كه در اطراف شهر اينطور بازارها دارند و در ايام هفته هر روز نوبت فروش يكى از آن بازارها است و جز آنروز مخصوص در آن بازارها جمعيت و خبرى نيست .